.......
صداي همهمهي حضار...
صداي تشويق و كف و سوت حضار ... (برخي اصوات نامتعارف ديگر هم از جمله سوت بلبلي، در اين ميان شنيده ميشود)
وا رفتن حضار...
-
آقاي اديب: درود بر حضرت آقاي صابري! حق با شماست. ولي ما كه كلاه نداريم كه بخواهد به كلاه حضرتعالي وارد بشود.
-
اينجانب: بزرگوار! اين نوبت را ببخشيد. من هم از حاضرين ميخواهم كه رعايت شئونات اخلاقي را وجههي همت خويش قرار دهند.
-
جناب صابري: خلاصه که حواستان باشد. اين دفعه را زير سبيلي در ميکنيم.
-
اينجانب: خوب. بگذريم. توجه شما خوانندگان محترم را به ادامهي ميزگرد جلب ميکنم.
-
جناب صابري: آقاي نگارنده، نميدانيد که جلب کردن در حيطهي اختيارات شما نيست؟ انگاري بايد دستبندم را روي ميز بگذارم تا بعضي ها حساب کار دستشان بيايد.
-
اينجانب: اي آقا! شما داريد به ادبيات هم گير ميدهيد. منظور من جلب توجه خوانندگان است، نه آن جلبي که تخصص شماست.
-
خانم کاردان: آقا من اعتراض دارم. اينجا تنها کسي که صلاحيت گير دادن به ادبيات را دارد، من هستم. لطفا هرکس در حوزهي کاري خودش اظهار نظر کند.
-
آقاي اديب: "آنان که خاک را به نظر کيميا کنند ... آيا بود که گوشه ي چشميبه ما کنند؟"
-
جناب صابري: بهبه! چشم دلم روشن! پس شماها تو کار جلب نظر و تبرج هم هستيد! مثل اينکه دوستان ما در طرحهاي امنيت اجتماعي تا حالا به خدمتتان نرسيده اند. بيسيم من کجاست؟! گمانم به نيروي کمکي نياز داشته باشم.
-
خانم دكتر زماني: اي بابا! اين حرفها را کنار بگذاريد. همه ي ما کار و زندگي داريم ها! هيچ ميدانيد همين الان که ما داريم اين بحثهاي بيمورد را راه مي اندازيم، چند نوزاد در دنيا از دست ميروند؟ وقت طلاست، خصوصا براي دکتر متخصصي مثل من که مرگ و زندگي برخي از مادران و نوزادان نازنينشان در اين لحظه به حضور من بستگي دارد.
-
اينجانب: حق با شماست. بياييد از حواشي بکاهيم و به اصل مطلب بپردازيم.
-
خانم کاردان: صبر کنيد آقا! اين "اصل مطلب" که اسم کتاب شعرهاي طنز آقاي زرويي نصرآبادي است. ما بالاخره قرار است راجع به مرگ حرف بزنيم يا طنز؟!
-
حاج غلام: بله؟! از الان بگم که هر پرداختي بايد با نظر و امضاي من باشه! اسپانسري گفتن، تهيه کنندهاي گفتن! اين پول بي زبون ما علف خرس که نيست!
-
آقاي اديب: "الا يا ايها الطلاب ناشي ... عليکم بالمتون، لا بالحواشي"!
-
خانم ورزنده: مثل اينکه جاي من اينجا نيست. بروم که الان زن و بچهي مردم تو استخر غرق ميشوند، در حالي که ما داريم اينجا بحثهاي بي سر وته ميکنيم.
-
جناب صابري: حق با خانم ورزنده و خانم دکتر است. اين بار را گذشت ميکنم. درصورت تکرار برخورد قانوني ميشود.
-
اينجانب: بگذريم. از حضار تقاضا دارم که بطور خلاصه مرگ را تعريف کنيد و بفرماييد نظر شما راجع به مرگ چيست؟
-
خانم دكتر زماني: اممم! ببينيد، مرگ يک پديده ي کاملا علمي است. اصولا مرگ وقتي اتفاق ميافتد که جاندار، بيجان بشود. به بيان ديگر، هنگاميکه پارهاي از اندامهاي حياتي موجود جاندار از کار بيفتند و ارتباط ارگانيک اعضاي بدنش، به طرز غيرقابل رجوعي قطع بشوند، اصطلاحا ميگوييم مرگ اتفاق افتاده است. مرگ اصولا بر دو نوع است، طبيعي و غيرطبيعي. بالشخصه معتقدم که هر چيزي طبيعياش خوب است.
-
حاج غلام: ميون کلومتون کارخونه قند کوبا! درست عينهو آب انار. تصور کنين. وقتي انارو آبلمبو کني چه مزهاي داره؟ اما اين آب اناراي پاکتي و شرکتي رو نميشه خورد. انگاري آبو رنگ کردند و به بجاي آبميوه به خلق الله ميفروشند. خداييش هر چي طبيعيش، حتي مرگ!
-
خانم دكتر زماني: بله! همين طور است. با اينکه از مرگ خيلي خوشم نميآيد، اما بايد توجه داشته باشيم که مرگ هم يک مرحله از زندگي است و گاهي بايد از روشهاي غيرطبيعي، براي رسيدن به هدف و رفتن به مرحله بعد استفاده شود.
-
خانم ورزنده: با اين حساب، شما غرق شدن بعضيها را در آب، جزو کدام دسته از مرگها ميدانيد؟
-
خانم دكتر زماني: بستگي دارد. اگر طرف شنا بلد نبود و غرق شد، بايد ديد توي آب چه ميکرده؟ قاعدتا آدمي که فن شنا را نداند، اصولا از اين غلطهاي زيادي نميکند که توي آب شيرجه برود. بايد ديد آيا کسي او را به داخل آب هل داده يا...
-
جناب صابري: اينجاست که موضوع جنايي ميشود و بنده و همکارانم در خدمتيم. من يکايکتان را بعنوان مطلع به آگاهي احضار ميکنم. سرکار خانم ورزنده، شما مسئول مرگ آن تازه درگذشته هستيد. در آن ساعت کجا بوديد و چه کار ميکرديد؟
-
خانم ورزنده: اي بابا! مثلا داريم موضوع بحث را ادامه ميدهيم. حالا کي گفت کسي غرق شده؟
-
جناب صابري: طفره نرويد خانم! بدون حاشيهپردازي بگوييد که آن زمان چه ميکرديد؟ نکند داشتيد با موبايلتان از صحنه فيلمبرداري ميکرديد؟ پس شما موبايلتان را هم به داخل استخر ميبريد... از اين لحظه به بعد هر چه بگوييد، ممکن است در دادگاه برعليهتان استفاده بشود.
-
خانم دكتر زماني: جناب صابري! اين فقط يک مثال بود. جدي نگيريد.
-
اينجانب: بله! خوب جناب صابري! بگذريم. نظر شما چيست؟
-
جناب صابري: بسم ا... القاسم الجبارين. خدمتتان عارض هستم که از ديدگاه يک نظامي جان بر کف، مرگ خوب و بد دارد. به نظر من مرگي که در راه رسيدن به مقصد و هدف نصيب نفر بشود، مرگ خوب و با عزتي است که در هر نظامي آن را خوب ميشمارند و بدترين نوع مرگ، نوع طبيعياش است که غالبا بر اثر بيماري و يا کهولت سن اتفاق ميافتد و نشان ميدهد که مرده، سعادت چنداني نداشته است. در اصل همهي نظاميان سربازند و آمادهي باختن سر در راه هدف خويش. به همين دليل از پايينترين درجه گرفته تا بالاترينشان، کلمه ي "سر" پيشوند عنوان درجهي نظاميان است. مثل سرباز، سرجوخه، سروان، سرگرد، سرهنگ، سرتيپ و سرلشگر و ... اصل كاري سر است و بقيهي القاب، فروع قضيهاند.
-
آقاي اديب: "سر که نه در راه عزيزان بود ... بار گراني است کشيدن به دوش"
-
حاج غلام: زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد!
-
جناب صابري:
البته مرگي که بر اثر ناداني و جهالت و زد و خورد و کتک کاري و نزاع اتفاق بيفتد، که جنحه و جنايت محسوب ميشود و مرگ ناخوشايندي است. اصولا دعوا و مرافعه کار آدمهاي بيفرهنگ است و خداي ناکرده باعث ميشود که خانوادهاي سرپرست و يار و ياور خود را از دست بدهد. من از همين تريبون به تمامي اراذل و اوباش هشدار ميدهم که مراقب رفتارهاي پرخطرشان باشند و بدانند با قانون طرف هستند. مرگ بر اراذلات
[7] و اوباش!
-
اينجانب: ببخشيد! اما اراذل و اوباش محترم که اهل مجله خواندن و دنبال کردن ميزگرد نيستند!
-
آقاي اديب: مرگت باد اي رذلي که بد بودي بدتر کردي ... تا خانوادهاي را بي يار و ياور کردي!
-
خانم دكتر زماني: اينها را که گفتيد، مرا ياد سريال "زير تيغ" انداخت. اوس محمود بيچاره که جزو اراذل نبود و نميخواست آن اتفاق بيفتد. پس تکليف اينطور آدمها چيست؟
-
خانم کاردان: بله! اما نويسنده و کارگردان که ميخواستند. وگرنه سريال به آن جذابي نميشد! تکليف آنها را هم بالاخره نويسنده با همفکري مشاور انتظامي معلوم ميکنند.
-
جناب صابري: اين لفظ قلم حرف زدنهاي شما ديگر دارد حوصلهي مرا سر ميبرد ها! به هر حال وظيفهي ما گفتن است. گفتم که گفته باشم!
-
خانم کاردان: شما فرموديد مرگي که در راه رسيدن به مقصد نصيب نفر بشود، مرگ خوب و با عزتي است. پس تمام مرگ و ميرهاي جادهاي و ناشي از بي احتياطي و تخطي رانندگان از قوانين نيز همين حکم را دارند؟ چون هر کسي که راهي جاده ميشود، لابد مقصد و هدفي دارد!
-
جناب صابري: نه خانم! مثل اينکه شما بنا داري به همه چيز گير بدهي! ببينم، راستي چرا مانتوي شما اينقدر تنگ و چسبان است؟! چرا آرايشتان اينقدر تند است؟ لابد رانندگيتان هم به همين تندي است. شما اصلا گواهينامه داري که رانندگي ميکني؟ نکند خيال کردي اينجا شهر هرت است؟ يا مکان خصوصي است و خبري از پليس و گشت ارشاد نيست؟ خبر نداريد که مطابق قانون، همهي سوراخ سمبههاي ايران تحت پوشش پليس است؟ الان هماهنگ ميکنم ماشين راهنمايي و رانندگي و گشت ارشاد بيايند دم درب خروجي منتظر شما بمانند تا بعد از ميزگرد، طبق ضوابط به راه راست هدايتتان کنند.
-
خانم ورزنده: آقا چرا تهديد ميکنيد؟ خوب سؤال به جايي است. نميتوانيد جواب بدهيد، رو راست بگوييد. شما داريد موقعيت اجتماعيتان را با موضوعات شخصي قاطي ميکنيد و اين خلاف قانون است.
-
جناب صابري: بهبه! چشمم روشن! چرا روسري شما اينقدر کوتاه است؟! اين روسري است يا دستمال سفره؟ شد دو نفر. ماشين گشت ارشاد براي ده نفر جا دارد. اصلا نگران نباشيد.
-
آقاي اديب: پريرو تاب مستوري ندارد ... خبر از فيلم سنتوري ندارد!
-
جناب صابري: که اينطور؟ پس اينجا قاچاقچي فيلم هم بود و ما نميدانستيم. شما فيلم سنتوري را کجا ديدي؟ از کي گرفتي؟ رابطهايت چه کساني هستند؟
-
اينجانب: اي هوار! اينطوري که نميشود کاري از پيش برد. شما را به خدا مرا از نان خوردن نيندازيد. اگر اين ميزگرد به نتيجه نرسد که من هم به حقالتاليفم نميرسم. فکر زن و بچهي من هم باشيد. حاجي شما يک چيزي بگو.
-
حاج غلام: همين طور است. داريم که: والله مع الصابرين. برشيطون لعنت!
-
برخي از حاضرين: بشمار[8]!
-
حاج غلام: عزيزان! حرمت اين ريش سفيد منو نگهدارين، دهنتونو خوشبو کنين يه صلوات محمدي پسند بفرستين.
-
صداي صلوات حاضرين...
-
حاج غلام: مرگ مثه شتريه که در خونهي همه ميخوابه. دير و زود داره اما سوخت وسوز نداره. هرکي يه تقديري داره. مونده به پيمونهي عمر آدميزاد. باهاس ببيني کي پيمونه پر ميشه. باقي حرفا صوته. هروقت وقتش برسه، حضرت عزرائيل به ديدن ميت مياد.
-
خانم کاردان: تا وقتي جان آدميزاد گرفته نشود، زنده است و نميتوان به او ميت گفت.
-
حاج غلام: حالا! در مثل مناقشه نيس که. به قول يارو گفتني: نرخ فيل معلومه، زندهاش 100 تومن، مردهاش هم 100 تومن.
-
خانم کاردان: چه ربطي داشت؟!
-
آقاي اديب: رفيقش گفت بعد از يک دقيقه ... شقايق را چه ربطي با شقيقه؟!
-
حاج غلام: ربطشو بعدا ميگم. صبر کنين جلسه تموم شه. وقت هدايا معلوم ميشه دنيا دست کيه.
-
جناب صابري: حاج آقا من به خاطر گل روي شما، عجالتا با اين بانوان نسبتا محترمه کاري ندارم. من هم منتظر پايان مراسم هستم. نيروها هم هماهنگ شدهاند و الان در راهند.
-
حاج غلام: بعله. عرض ميکردم. عمر آدميزاده به نخي بنده. ذات مقدس باري تعالي هر وقت صلاح بدونه، به فرشتهي مقربش فرمون ميده که برو اين بنده را خلاص کن که بياد به ديدار ما. حضرت عزرائيل (ع) هم في الفور و شلاقي، خودشو مثه اجل معلق ميرسونه که: د يالا! پاشو كه ضرب الاجل به پايان رسيد. در مورد مرگ روايات و نقلاي زيادي وجود داره. تو هر مراسم ختمي که بيشيني، چار کلمه در اين مورد ميشنفي. عاقل اونه که اين حرفا رو آويزهي گوشش کنه. العاقل يکفيه الاشاره.
-
جناب صابري: در روايات داريم که: "الدنيا سجن المؤمن". يعني: دنيا زندان مؤمن است.
-
خانم دكتر زماني: ببخشيد که وسط زندان، حرفتان را قطع ميکنم. اما فقط اين نيست. بالاخره برخي بيماريها و مسائل هم هستند که سبب مرگ ميشوند.
-
حاج غلام: ببينين! اينام که شما ميگين هست. حضرت عزرائيل هم يه برنامهريزيهايي واسه خودش داره ديگه. همينطور يلخي که درو وا نميکنه بياد تو بگه: يالا! دليلي، بينهاي، چيزي لازمه خوب. بالاخره فرشتهي مقرب خدا که عقلش از من و شما هم بيشتره كه خودشو بدنام نميکنه.
-
آقاي اديب: بدنامي حيات دو روزي نبود بيش ... آن هم "اديب" با تو بگويم چسان گذشت... يک روز صرف بستن دل شد به اين و آن ... روز دگر به کندن دل زين و زان گذشت!
-
خانم کاردان: فکر نمي کنيد که بعضي کلمات اين شعر معروف را اشتباه خوانديد؟!
-
آقاي اديب: مثلا؟!
-
خانم کاردان: کلمات کم اهميتي مثل تخلص و اين جور چيزها...
-
آقاي اديب: اتفاقا تا جايي که حافظهام ياري مي کند، بوالفضول الشعرا (عليه الزحمه!) در تضمين ترجيع بند معروف سعدي در اين رابطه ميفرمايد: حافظا! مرد نکونام نميرد هرگز ... فوقش اين است که نامش ز تخلص برود!
-
حاج غلام: حالا چه توفيري ميکنه کي گفته باشه؟ گيرم حافظ نگه، سعدي بگه! مولوي بگه، يا چه ميدونم، ناصرخسرو، خيام يا حتي توپخونه! ببين چي ميگه، نبين کي ميگه. در روايات هست که چه چيزايي مرگ را جلو مياندازند و چه چيزايي مرگ را عقب. پامنبريا اين چيزا رو خوب ميدونن. اونايي هم که پا تو مجالس نميذارند، که حسابشون معلومه.
-
آقاي اديب: آن را که حساب پاک است ... از محاسبه چه باک است؟
-
اينجانب: ببخشيد که اين سؤال خارج از چارچوب را مي پرسم. چه حسابي است که وقتي کسي ميميرد، جز نيکياش در مراسم نميگويند؟!
-
حاج غلام: آقاي اديب! شد يکي يه چي بگه، تو نخ ول ندي؟! بله عرض ميشد که روز عاشورا، تمام ياران باوفاي حضرت، يکي يکي اذن ميدان ميخواستند، ميرفتند و با لب تشنه، شربت شهادت مينوشيدند و جانشان را تقديم جانان ميکردند و برميگشتند. روايت داريم که در آنجا حضرت قاسم، مرگ در راه درست را اينجور تعريف کردند: الموت احلي من العسل.
-
خانم ورزنده: همين طور است که شما ميفرماييد. اصولا عسل خواص زيادي دارد. مخصوصا عسل بهارهي دامنههاي سبلان. دفعهي پيش که براي کوهنوردي رفته بوديم آبگرم سرعين، يک عسل تختهاي خوبي خريديم که نگو.
-
آقاي اديب: راستي؟ من هم شنيدم که عسل آنجا خيلي خاصيت دارد. براي مکاشفه و باز کردن ذهن هم فايدهاي دارد يا نه؟ بين خودمان بماند، اين علفها ديگر جواب ما را نميدهد[9].
-
اينجانب: از خوبي و قوتش همين بس که بدانيد بامزي با خوردن همين عسل بود که به قويترين خرس کارتوني تبديل ميشد. ضمنا همين جناب هاچ زنبور عسل، بواسطه خوردن عسل، آنقدر باهوش شد که عاقبت توانست مادرش را پيدا کند.
-
آقاي اديب: عاقبت جوينده هم يابندهاي است ... مرد آخربين مبارک بندهاي است.
-
خانم دكتر زماني: هرچيز به جاي خويش نيکوست. اگر همين عسل شفابخش را کسي با خربزه بخورد، مشخص ميشود که ...
-
خانم کاردان: يک من آرد چند تا فطير ميدهد!
-
حاج غلام: بله! از قديم گفتن: بي مايه فطيره!
-
آقاي اديب: بهبه! مشاعره راه انداختيد؟! پس من چه کارهام؟ قرارمون يادتون رفت؟!
-
خانم کاردان: همين که عسل شيرين را با مرگ تلخ مقايسه ميکنند، نشاندهندهي نسبي بودن مفاهيم مورد استفاده است. در علم بلاغت يکي از عواملي که جملات را ماندگار ميکند، همين پارادوکسهاست. ببينيد! الان 1300 سال از آن واقعه ميگذرد، اما اين جملهي شيرين دهان به دهان نقل ميشود و از شيرينياش ذرهاي کم نميشود.
-
آقاي اديب: آن تلخوش كه دشمن، الموت و مرگ خواندش ... "اشهي لنا و احلي من قبله العذارا"
-
حاج غلام: اينو خوب اومدي. يکي از ضربدراي رو چوبخطت کم شد. آخر جلسه يه فکري برات ميکنم.
-
اينجانب: خانم ورزنده. شما امروز خيلي ساکت هستيد. لطفا نظرتان را بفرماييد.
-
خانم ورزنده: ببينيد، از نظر من مرگ خيلي موضوع مضحک و ويرانگري است. چون باعث ميشود همهي برنامههاي آدم به هم بريزد. من با مرگ مخالف نيستم اما با زمان وقوعش مشکل دارم. اگر بناست کسي بميرد، چرا اين موضوع بايد روي زندگي بقيه اينقدر تأثير داشته باشد؟ فرضا اگر کسي در استخر غرق بشود، پدر ما را در ميآورند. چرا حضرت عزرائيل جا و مکان مناسبتري را براي اين امر مهم انتخاب نميکند تا باعث دردسر سايرين نشود؟ خدا را خوش نميآيد که براي راحتي خودش، ما را اسير و ابير کند و از نان خوردن بيندازد. من با مرگ (حداقل در استخر) مخالفم و وظيفهام مقابله با فرشتهي مرگ است.
-
آقاي اديب: هر کس گليم خويش بدر ميبرد ز آب ... واين جهد ميکند که بگيرد غريق را.
-
خانم دكتر زماني: البته من هم با ايشان موافقم. اصلا وظيفهي ما نجات جان انسانها است. درآمد ما هم از همين راه تأمين ميشود. ولي گاهي بد نيست اتفاقاتي بيفتد و برخي ها به فايدهي وجود ما پي ببرند.
-
حاج غلام: نعوذ بالله! چرا کفر ميگي آبجي؟ با تقدير که نميشه سرشاخ شد.
-
اينجانب: ببينيد، مرگ حق است و حق هم بالضروره چيز بدي نيست. چيزي که بد است، اين داستانهاي بعد از مرگ است. من بالشخصه با اين مراسمهاي مفصل و خسته کننده و اين بريز و بپاش و اسرافها مشکل دارم. اين که تا چهل روز سياه بپوشيم و اصلاحات را عقب بيندازيم، اصلا براي من توجيه ندارد.
-
حاج غلام: ببخشيدا. اما شما عقلتون نميرسه. گربه که چال نمي کنن! آدمي که براي خودش کيا و بيايي داشته را دارن تو خاک مي ذارن. پس بايد به احترام اون ميت و اطرافيانش، بعضي چيزا رو رعايت کنيم. يکيش همين نتراشيدن ريشه که تازه ثوابم داره.
-
جناب صابري: جهت اطلاع شما، نتراشيدن ريش ثواب ندارد. اما به قولي تراشيدنش گناه دارد.
-
حاج غلام: بالاخره ترک حرام، هم خودش يه جورايي ثوابه.
-
آقاي اديب: اين يکي را موافقم، شديد! چه معني داره آدم ريشش را بتراشد؟ هميشه موي سر و ريش را بايد بگذارند بلند بشود. در اين راستا بد نيست هر چند وقت يکبار، يکي از عزيزان آدم به رحمت ايزدي بپيوندد. به قول حافظ: هردم از درد بنالم که فلک هر ساعت ... کندم قصد دل ريش به آزار دگر.
-
خانم دكتر زماني: البته بهداشتش را هم بايد رعايت کنند!
-
حاج غلام: البته من هم با پوشيدن لباس مشکي چندان موافق نيستم. دل آدم كه ميگيره، هيچ! کراهت هم داره.
-
خانم کاردان: آقا! انتخابي که نيست. يا رومي روم يا زنگي زنگ. يعني يا بايد به چارچوبهاي نقد موضوعي وفادار باشيم يا اينکه دور ادبيات موضوع را خط بکشيم.
-
آقاي اديب: حق با خانم کاردان است. مگه نشنيديد که مي گويند: مشکي رنگ عشقه ... مثه رنگ چشاي مهربونت!
-
حاج غلام: به هرحال، هرچيزي آدابي دارد. اين شام و ناهارايي هم که ميدن، لازمه. بالاخره چارتا فقير بيچاره هم به يه نون و نوايي مي رسند. ثوابشم ميرسه به روح اون تازه درگذشته.
-
جناب صابري: دست شما درد نکند! اين چه حرفي است؟ مثل اينکه بدجوري امر برايتان مشتبه شده است. خيلي تند مي رويد. هيچ ملاحظه نمي کنيد داريد با چه کساني حرف مي زنيد. فکر مي کنيد کسي چشمش به دست شماست؟
-
حاج غلام: مرگ بر بلشويك!
-
جناب صابري: مثل اينكه شما خيلي از مرحله پرت تشريف داريدا! اين شعار سي سال پيش بود، نه حالا. پاشين جمع کنين کاسه کوزه تونو برين[10] رد کارتون!
-
حاج غلام: مرگ بر اسرائيل، مرگ بر منافقين و صدام، مرگ بر فيمينيست، مرگ بر گرانفروش بيدين!
-
اينجانب: بله. حق با شماست. چون از اتاق فرمان دارند با لنگه دمپايي، فرمان ميدهند که: کات!
-
آقاي اديب: پس اجازه بدهيد بعنوان حسن ختام ميزگرد، مرثيهاي را که براي مرگ عزيزي سرودهام، برايتان بخوانم.
-
خانم کاردان: راستي؟! آقاي "عزيزي" که هنوز در قيد حيات هستند[11]. ضمنا گويا در جريان نيستيد که اخيرا به مرثيه مي گويند: سوگسرود!
-
اينجانب: اجازه بدهيد به دليل ضيق وقت، اين سوگسرود شما را بعدا بشنويم. خوب! خوانندگان ارجمند، اين ميزگرد ما حاصل سرشاخ شدن دوستان ما با موضوع مرگ بود! اميدوارم از اين مباحث، استفاده کافي و وافي برده باشيد و ثواب و بهرهاي از اين مجلس و محفل بهرهي اموات ما و شما گردد.
-
آقاي اديب: فقط يک بيتش را که براي شما کاربرد دارد عرض ميکنم و شما و خوانندگان را به خدا ميسپارم: اي که سرشاخ ميشوي با مرگ ... تا نکشتيمت، خواهشا بتمرگ!
-
خانم کاردان: آقا! اين چه وضع شعر گفتن است؟ چه جاي تخفيف دارد اين کلمه ي "نکشتيمت"؟ اگر بناست بکشي، چرا تخفيف ميدهي و اگر هم بنا نيست بکشي که چرا توي دل ما را خالي ميکني؟
-
جناب صابري: دوباره موضوع جنايي شد؟! آهااااي! بچهها بياييد اينها را به مقر هدايت کنيد تا ببينيم بالاخره قاتل کيست...