چکامهای غرّا در باب چکمه!!



آمـد از بــالا يكـي دستـــور كه: «پــاچـهي شلوارتـان دارد گـــنـــاه!
گر كنيدش حبس اندر چكمهها اشتباه است، اشتباه است، اشتباه!»
گر كسي يكبار همچون چكمهاي را ، فـــــرو در پاي بانويي كنــــد
ميشود خيسِ عرق؛ لعنت به اين چكمههــاي زيــــر زانويي كنـــد!
معتقد هستم كه ايشان غالبا هرچه ميگويد ز روي تجربه است
حرفي از خود درنيارد تــا شود باعث خنـديــدن هشيار و مـست!
البته مستي خودش جرمي است كه حدّ شرعياش بُوَد هشتاد تا ...!
هوشياران هم كــه قبــلا ديـدهاند آخـــــر بـــرنـــامــــهي فرزاد را !!!
هركسي را نيست ياراي نبرد با يلان در عرصهي شطرنج دل!
چونكه با يك كيش، ماتش ميكنند يـا كـــه ناغافل بـبـازد گنج دل!!
با چـنـيـن تفسيرهــاي ناصـواب دردم از دين است و درمان نيز هم!
دورهي خوب طلايي چون گذشت بـگــذرد دوران رادان نـيـز هـــم!!
گفتگو از پاچهها و چكمهها شعر را از چاله اندازد بــه چاه!
گفتن اشعار بوداري چنيــن اشتباه است، اشتباه است، اشتباه!
