تبليغاتX
مرد رند!

مرد رند!

تحفه‌ ي نطنز

شهر غرق بهار خواهد شد                     موقع ابتكار خواهد شد

چون بهاران زمان نوسازي‌ است         كار هر كهنه، زار خواهد شد

فصل همزيستي آب و هواست               ابر هم باردار خواهد شد

هركه در هر مكان و مرتبه‌اي است         با هوا سازگار خواهد شد

تا پر از گل شوند بستان‌ها             باغبان دس(!) بكار خواهد شد

شهرداري به هر طريقي هست                 وارد كارزار خواهد شد

هر رديفي ز بودجه شد حذف             بعد از اين برقرار خواهد شد

چاله چوله؟ به هيچ‌وجه! ابدا               چاله‌ها استتار خواهد شد

هركجا را كه شد، كنندش رنگ             شهر ما نونوار خواهد شد

جوي از آب معدني لبريز                  كوچه چون آبشار خواهد شد

هركه از مترو بود روگردان                بعد از اينش سوار خواهد شد

هم ميادين ميوه و تره‌بار                   پر ز سيب و خيار خواهد شد

چون زيادست و مفت كالاها                   محتكر داغدار خواهد شد

كم‌فروش و گران‌فروش پليد                 به عقوبت دچار خواهد شد

تازه در پيشگاه والا نيز                   بعد از آن شرمسار خواهد شد

هركسي كار كرد و ساكت بود            يحتمل شهردار خواهد شد

بس‌كه توريست آمد از خارج                فصل صيد دلار خواهد شد

نطق‌هاي سخنوران فول از                     كلمات قصار خواهد شد

مي‌شود از بهار استقبال                     به بهار افتخار خواهد شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:48  توسط رند عالم‌سوز  | 

سر و كله‌ي بهار پيدا شد                  قالب يخ، يهو يخش وا شد

خبر آمد كه فصل سرما رفت          هرچه قيمت نداشت، بالا رفت

روسياهي فقط براي ذغال         ماند از اين وضع و حال و اين منوال

نونوار و قشنگ شد خانه                 با كمي رفت و روب جانانه(!)

كهنه‌ها هم مطابق هر سال          مي‌شود نو، به ضرب صرف ريال

چونكه اغلب در اين قبيل ايام          هست بابا: رئيس و اهل مرام

هركسي توي خانه از هرسو                 كرده جيب رئيس را جارو

غالبا آنكه هست دلبرتر                         لاجرم سهم او شود برتر

هي زبان را كنند چرب‌ترش                  تا درآيد هم از پدر، پدرش!

منتها اينكه خرج اين قضيه                  از كدامين محل شود تهيه

نزذ افراد خانه‌ها، اين باب                      هم ندارد محلي از اعراب

ابدا هيچ‌كس ككش نگزد                        گر كه باد موافقي نوزد!

احدي نيست بند اين كه پدر                   شده از ماه پيش لاغرتر

جمله در فكر اينكه تعطيلات         به كجا مي‌روند و چي سوغات...

مي‌توانند از آن طرف بخرند              يا چه چيزي به آن طرف ببرند!

راستي هم كه حجم اين همه كار:           رفت و آمد، خريد از بازار

فكر كردن به تيپ يا قر و فر                 و از كجا مي‌شود گرفت آفر

ارد دادن به آن نظافت‌چي                    داد و فرياد بر سر همه‌چي

خانم خانه را كند خسته                       تا كند خانه را چو گلدسته

فلذا از وظايف باباست          كه: دو هفته درست، بي كم و كاست

ببرد اهل بيت را به سفر                        به اروپا، وگر نشد به قطر!

تا كساني كه تحت استرسند          يك كمي هم به حال خود برسند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:50  توسط رند عالم‌سوز  | 

قرن‌ها پيش توي جابلقا                   مي‌شد اغلب سر اتول دعوا

هيچ خطي نداشت قانوني                    يا روال درست و درموني

مد نبود هيچ تاكسي‌متري               درعوض بحث بود و بي‌مهري

داشت راننده از مسافر پاك                     دم به ساعت توقع ادراك

كه: چنين و چنان نكن مشدي      شيشه را امتحان نكن مشدي!

شيشه‌ بالابري كه مي‌بيني        هست يك شيء لوكس و تزئيني

گر به آن ور رويد هي با زور                زرت آن زود مي‌شود قمصور

صندلي‌ها اگر كه آنتيك است               از كرامات اين ترافيك است

پس سر جدتان در اين ماشين             در ترافيك بي‌خطر باشين!

تيغ بر سطح صندلي نزنيد                      ابر آن را ز داخلش نكنيد

غير از اين‌ها كه گفته آمد، باز            پشت هم قصه مي‌نمود آغاز

كه: گرفتارم و چنان و چنين               يا سر «مهر» رفته‌ام به اوين!

هم دم‌بخت، گل به‌سر دارم                هم قد و نيم  قد پسر دارم

خرج و دخلم نمي‌شود ميزان             مي‌شود هي سبيلم آويزان

خرج تعمير گاردان و دينام             پشت هم چاله‌هاي ناهنگام...

 

الغرض، زين قبيل خواهش بيش     داشت راننده از مسافر خويش

گريه زاري شخص راننده                     خاصه راننده‌هاي يك‌دنده

ختم مي‌شد به نرخ خون پدر              نرخ يك كورس راه زود‌گذر!

گر مسافر صبور بود و غني                     فبها در جوامع مدني،

ور كم انصاف بود و بدبرخورد    مي‌شد آخر ميانشان زد و خورد...

 

شكر ايزد كه اين مصيبت‌ها                    بوده توي بلاد جابلقا!

ما نداريم مشكل از اين باب       هست چون كار ما ز روی حساب

نه كسي اهل حقه و بامبول        نه كسي چانه مي‌زند سر پول

تاكسي‌متر حاضر و روشن             توي گرما: كولر، تو سرما: فن

شيشه بالابرا: اتوماتيك                درب صندوق عقب: پنوماتيك

زندگي‌ها: مسالمت آميز            هركس از حق‌خوري كند پرهيز

 

چون به تدبير «تاكسي‌راني»                   شد سرآمد برند ايراني

شد نكو فكر و گفته و رفتار                        «وقنا ربنا عذاب النار»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 9:8  توسط رند عالم‌سوز  | 

گفته می‌شه که توی جابلقا         هست فواره، پارك، آب‌نما!

منتها هركی مي‌رسه از راه           میندازه آب دهن تو اونها گاه

وسط پارك، قبل و بعد تگرگ    مي‌كشه اون يكي، دو پاكت برگ!

مي‌شه هی فرت و فرت، آلوده           نفس پارك هم پر از دوده

این یکی توي سينما بدجور         می‌کنه بیخودی عبور و مرور!

مي‌كنه نقشه‌هاشو هی عملي   نصب سوزن رو صندلي بغلي!

تا آدامسی که تو دهن داره                روی سوزن ته‌گرد بگذاره

با صداي كلفت و مردونه              می‌شکونه تخمه‌های هندونه

فکر پشت سر و جلوشم نیست   می‌ده فحشای بد به اون آرتیست

پاکت چیپس که مچاله شدش         میندازه زیر صندلی خودش

با تلیفون به بحث مشغوله              حرف کشدارش از پی پوله

باز جای شکر آن باقی‌ست          اون مکان خیالی اینجا نیست

از همین‌جا سلام دارم پاك               به تو خواننده‌ي پر از ادراك

مخلص اون مرامتم دربست     كه حواست به هرچی بايد، هست

تو که بيش از حقير حالي‌ته!         و اين مشخص ز وضع مالي‌ته!

واقفی بر حقوق شهري خويش   ز اين سبب بي‌‌غمي و بي‌تشويش

دارم از محضرت سؤالاتي                  قبل از اونکه به‌کل کنم قاطی!

گر تو بودی رئیس جابلقا                       راه حلت چه بود در اونجا؟

سطح فرهنگ را تو با چه روش        از چه راهی می‌دادی افزایش؟

بود میلی تو را به سیر و سفر        سمت اون شهر بی در و پیکر؟

یا که صدها سوال همچون این           شهروندا رو می‌کنه غمگین

هرکجای جهان چنین باشد              بدترین نقطه‌ی زمین باشد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 11:0  توسط رند عالم‌سوز  | 

کوچک‌تر از این که بودیم، دور و برمان می‌شنیدیم که همه‌ي چیزها نوع نویشان خوب است غیر از دوست، که هرچه کهنه‌تر، بهتر! بعدتر که بزرگ‌تر شدیم (البته تا آن حدی که کوچک خوانندگان خوبمان باشیم!) و سرمان را مختصری توی سرها درآوردیم، دیدیم که اینطورها هم نیست. فی‌الواقع بسیاری از چیزها هستند که نوع کهنه‌شان به نوع نویشان سر است. از طرف دیگر عکس این موضوع نیز صادق بوده و حتی در مورد خود «کهنه» هم، نوع تازه و خشکش خیلی بهترتر(!) از نوع کهنه و ترَش است. به تدریج و نم‌نم و نرم‌نرم، فهمیدیم که موضوع برتری «نو» و «کهنه»، برای ذهن جستجوگر ما، دارد به يك معماي پيچيده تبدیل مي‌شود و تا كار به جاهاي باريك و ايضا تاريك نكشيده، باید یک جوری برای خودمان حل و فصلش کنیم. بیشتر که دقت کردیم، دیدیم که این داستان، کلا نسبی است و تا حد زیادی به سلیقه‌ی مردم بستگی دارد.

مثلا همین قوری را درنظر بگیرید: مدل‌های متنوعی دارد و به هر بازاری که وارد شوید، انواع و اقسامش را به وفور مشاهده می‌کنید. جدید و قدیم، همه رقم موجود است.

بیت: چینی و غیره(!) متاع خویش نمودند ... «تا چه قبول افتد و چه در نظر آید»!

برخی از مردم در به در دنبال قوری و کتری جدید و نوظهور می‌گردند. کفش آهنی می‌پوشند و چشم بازار را در می‌آورند تا ببینند قوری مدل 2011، چه شکلی و مال کدام کشور است. در مورد مارک‌های مختلف، طوري تحقيق و تفحص مي‌كنند كه حتي كميته‌ي حقيقت‌ياب مجلس هم تا آن حد مته به خشخاش نگذاشته و در اين كنكاش، به گرد پايشان نمي‌‌رسد. افراد ديگري هم هستند كه دشمن چيزهاي نو بوده و فكر و ذكرشان دنبال عتيقه‌جات و قوري‌ها و كتري‌هاي زيرخاكي است. اين عده بيشتر در پي احياي سنت‌هاي قديمي‌اند و معتقدند آدميت بايد به اصل خويش مراجعه كند. اينها مثلا چاي تهيه شده در قوري و كتري «تفال»، را تفاله محسوب مي‌كنند و قيمه قيمه‌شان كني به آن لب نمي‌زنند. اعتقاد راسخ دارند كه نوشيدن يك فنجان چاي لاهيجان دم كشيده شده در قوري چيني گل‌سرخي، خستگي‌شان را در و روحشان را تازه مي‌كند. (كه البته اين در مورد كساني صدق مي‌كند كه به روح اعتقاد داشته باشند)! اين گروه در به در دنبال سماور ذغالي مي‌گردند. غافل از اينكه ذغال خوب نقش تعيين كننده‌اي در آغاز گمراهي و از راه به در شدن برخي افراد دارد! تا بوده چنين بوده كه زمستان مي‌رود و روسياهي به ذغال مي‌ماند! دسته‌ي ديگري هم وجود دارند كه در خواب و بيداري با چشم‌هاي باباقوري و ورقلمبيده، دنبال قوري جادويي و باباغولي(!) داخلش مي‌گردند كه از نظر ما و اغلب كارشناسان، بايد اين دسته‌ي روياپرداز را از خواب خوش خرگوشي بيدار كرد!

دوبیتی: یکی یخدان، یکی یخچال خواهد ... یکی قوری، یکی تیفال خواهد ... یکی با چشم‌های باباقوری ... مال بازار سید اسمال خواهد!

چه شد كه به ياد قوري و نوستالژي‌هاي مرتبط با آن افتاديم؟ حقيقت اين است كه قوري، متعلقات و محتويات داخل آن ارتباط تنگاتنگ و ديناميكي با موضوع ارتباطات و تجهيزات ارتباطي دارد. يعني همان داستان كهنه‌پرستان و نوگرايان و غول‌جويان(!) در اين وادي نيز كاربرد دارد. كار به جايي رسيده كه اصل و ذات برقراري ارتباط (كه البته نوع مشروعش مورد نظر ماست و انواع نامربوط و نامشروع آن به ما هيچ ارتباطي ندارد!) در سايه‌ي فرم و ظاهر قرار گرفته است. پيش از اين براي برقراري ارتباط، از ابتدايي‌ترين راه‌ها استفاده مي‌شد، ولي امروزه از بس كه بر ارتباط پيرايه بسته‌اند، آدم از برقراري آن پشيمان مي‌شود.

باز گلي به گوشه‌ي جمال سرخ‌پوست‌هاي صحرانشين كه چهار تكه چوب آتش مي‌زدند و با دود آن با هم ارتباط داشتند، فوقش اين بود كه يك آتش‌بازي راه مي‌افتاد و مختصري ذغال براي رفع حاجات زمستاني برجاي مي‌ماند. اينطور نبود كه براي خبر دادن يك موضوع ساده، جنگلي را به آتش بكشند! اين روزها حتي اين تكنيك راهبردي را هم بازيچه كرده‌اند! اخيرا عده‌اي افراطي پيدا شدند كه پيامك مي‌فرستند كه: «ما پيغام دوست داشتنمان را با دود آتش به هم مي‌رسانيم، نمي‌دانم آن‌سو براي تو تكه چوبي باقي مانده است يا نه، من اينجا جنگلي را به آتش كشيده‌ام»! ما در همين‌جا اين آتش ‌سوزاندن‌هاي بلاضروري را به شدت هرچه تمام‌تر محكوم مي‌كنيم. خوب پدرآمرزيده، براي اينكه خبر محبت خودت را به يك نفر برساني، چه ضرورتي دارد كه جنگل را به آتش بكشي؟ دودش غير از اينكه توي چشم و چار خودت و آن دوست كمي تا قسمتي محترمت مي‌رود، تا سال‌هاي سال اين دود لامصب توي چشم همشهريان، معاصرين و نسل‌هاي بعدي هم خواهد رفت. چشم محيط زيست و جنگل‌باني را دور ديده‌اي؟ هيچ مي‌داني كه اين عمل قبيح، چه تبعات فجيعي را به دنبال دارد؟ گرم شدن كره‌ي زمين و افزايش آلاينده‌ها بخورد توي سر آنكه اين خزعبلات را براي بار اول ارسال كرد! شما را به جان عزيزت(!)، اين‌كارها را نكن. بردار دو كلمه‌ي مختصر و مفيد به زبان فارسي بنويس: «دوستت دارم» و دكمه‌ي ارسال گوشي تلفن همراهت را فشار بده. اين‌طوري نه فشار زيادي به تو مي‌آيد نه به آن گوشي بي‌نوا و نه خواننده‌ي گرفتار! اينقدر صغرا-كبرا چيدن براي ابراز علاقه، چه ضرورتي دارد؟! خصوصا  اين روزها كه هزينه‌ي ارتباطات اعم از پيامكي، تلفني و اينترنتي آنقدر بالا رفته است كه صاحب خط با مشاهده‌ي قبض هزينه‌ي مصرفي، اگر قبض روح نشود، لااقلش اين است كه دود غليظي از سرش بلند مي‌شود كه از كرات ديگر قابل مشاهده خواهد بود! هميشه هم دود از كنده بلند نمي‌شود!

مثل همان چايي است كه در قوري قديمي و گل‌سرخي دم بشود يا در قوري مدل 2011، مهم اين است كه چاي مورد نظر، درست دم بكشد و بتواند خستگي آدم را در ببرد، نه اينكه حوصله‌ي آدم را سر ببرد. هدف چاي است نه قوري! در اينجا هم هدف ابراز محبت است، بقيه‌اش حاشيه است كه در مورد آن مي‌فرمايند:

بيت: "الا يا ايها الطلاب ناشي ... عليكم بالمتون، لا بالحواشي"!

خلاصه‌اش اينكه الان دچار يأس فلسفي شده‌ام و نمي‌دانم بالاخره از چه روشي بايد ارتباط برقرار كرد، بروم پي آتش‌بازي يا آتش بزنم به مالم و بروم سراغ تلفن همراه و اينترنت؟! كجايي اي كفتر كاكل به سر؟! دستم به دامنت!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 11:3  توسط رند عالم‌سوز  |